تبليغاتX
...ایستگاه انتظار

...ایستگاه انتظار

...میخواستی به سراغ من بیایی روزی،دیگر میا...چینی نازک تنهایی من خرد شده

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

به من می گویند در قلب منی...من می شنوم..باور می کنم....

بعدها ناگهان می فهمم..اشتباه میکردم...

آنها می گفتند در دورترین نقطه از قلب منی!

بد شنیدم حتما..یا که شاید اشتباه می گفتند...

جمله را نیمه تمام می گفتند...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12ساعت5:50 بعد از ظهرتوسط Asieh | |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

یه بار پرسیدم این دخیه داره میره یا میاداکثرا گفتن داره میره...

این نه داره میره نه داره میاد..داشت میرفت ولی نرفت!!!

ها؟خوو ینی ملومه داره میره,ولی من به این نیت آوردمش

اینجا که نره..همونجا واسه و منتظر بمونه

تا ببینه چی میشه..شاید نباید بره..!شایدم...

خوب دیگه محرمم اومد...محرم واسه آسی یه چیز دیگس.


پی نوشت۱:غمام فراموشم شد..

واسه همه دعا کنین مخصوصا مریضا

و مخصوصا داداش یکی از دوستای عزیزم که الان تو کماس

مریض که زیاده نمیشه اسم برد واسه همشون..

پی نوشت۲:چقد هزیونآخرش ما املای درست هزیونو یاد نگرفتیم

+نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت11:34 بعد از ظهرتوسط Asieh | |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

آسوده نباشید که آسی برگشت

به به میبینم که به همه خوش گذشته این چن وقت

آسی که بیچاره همش مریض بود و نمیتونست بیاد نت

همش تقصیر خاله فاطی زلزلس دیگه مبادبم نبود که

تازشم هنو خوبه خوب نشدماااااااا

واه واه کی انجمن خیریه رو فراموش کرده؟؟؟؟

زشته بابا یه که از من یاد بگیرین دیگه

خوو دیگه بسه میخوام برم به دوستام سر بزنم

فعلاااااااااااااااا.......


پی نوشت۱:هیچی,پی نوشت نداریم!!!

+نوشته شده در شنبه 1387/10/07ساعت10:56 بعد از ظهرتوسط Asieh | |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

نمیدونم چرا آپم نمیاد

از قربــــــــــــــــــــــــان تا غدیـــــــــــــــــــــــــر!!!

لابد دیگه........

خوو مطلب نمیاد دیگه

دروغ گفتم نوشتم پاک شد دیگه حسش نیس دوباره بنویسم

تازشم ذوقم کور شد....وقتم نمیکنم دیگه

عیدتوووووووووووووووووووون مبارک


پی نوشت:انجمن خیریـــــــــــــــــــــه

مدیونین اگه فکنین ما مفتی تبلیغ میکنیمخوو درآمد انجمن واسه ما مدد جویانه دیگه

+نوشته شده در دوشنبه 1387/09/25ساعت1:31 قبل از ظهرتوسط Asieh | |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

سلااااااااااام گفتم که دوس دارم قاچاقی بیام

حال میده....این چن روزم که نیومدم بلای آسمونی نازل شده بود

که کشف شد از پریز تلفن بوده!!!

والا حتما به روشهای خودم میومدم

خوب عیدتونم مبارکاووووووووووووف از صب چقد فعالیت

انجام دادم البته در اصل خرحمالی!!!

خدارو شکر امسال نرفتم گوسفندرو ببینم وگرنه ووووییییییی میشدم!

یادش بخیر بچگیا خونمون حیاط داشت!!!

همیشه ببعیارو یه روز زودتر میگرفتیم تو حیاط نیگه میداشتیم

منم که عاشق ببعیاااااااااا تا صب باهاشون دوس میشدم و کلی کاهو

و سبزیو پوس هندونه و... ازین چیزا میدادم بخورن...

موقع سر بریدن قیافم دیدنی بود

تازه هیچوقتم کله پاچشونو نمیخوردم کباب  مبابم نه.....

بدم میومدهنوزم از مزه گوشت گرم بدم میاد

اه....اه....اه... امروزم که کل خونه بو قصابی گرفته بود

هرجوری بود تحمل کردم دیگه تا غروب....

بعدم تا توزیعشون تموم شد زنمو اینا زنگیدن که میخوان بیان

مام تن تن همه جارو تمیز و استرلیزهو...بعدم من پریدم اسپند

دود کردم که بو بره نرفت منم به به پاشوندم کل خونرو

البته همه داشتن مسموم میشدن فکنم زیادی پاشوندم!!!

به هر حال با تمام خستگی کلی با علی پسر عموی بچه پروی

جیگررررررررررررررر کل کل را انداختیم

بابایی هی میرفت میومد نثار روح فنا شده ی آسی چشم

غره میرفت که زشته کشتیش!!!

خلاصه علی و با نیش باز و چهره ی بنفش حاکی از کم آوردن تا

جلوی در بدرقه فرمودم البته همراه زنمو و بقیه شون

وووووووووووووووویییییییی که دارم فنا میشم دیگه....

چه آپ قروقاطی ایییییییییییی


پی نوشت۱:آخه روزی ۲ تا کلیک خداییش چقد وقت میگیره؟انجمن خیریه رو

فراموش نکنین دیگه

پی نوشت۲:دنیا جوووونم رفت

پی نوشت۳:از دست آسی خلاص نمیشین

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/20ساعت1:57 قبل از ظهرتوسط Asieh | |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

آسی بخند بابا چه مرگته هی آبغوره؟

همه شاهد باشین من داشتم میخندیدم میخواستم شاد بنویسم

بیخیال همه چی شده بودم...

یه برنامه جدید واسه آسی که هم اکنون اعلام شده:

آسی دیگه نباید بیاد اینترنت...

باشه نمیام ولی خداحافظی نمیکنم

چون بلاخره که میام...اگه خیلی جدی شد قضیه دیر به دیر میام

دیگه بدترین شکلش اینکه یه مدت نیام

از هیچی شانس نیاوردیم

خوب دیگه اینم تنها دل خوشی...

چقد راحت............................

به همتون سر میزنم شاید نتونم نظر بدم دوستون دارم

انجمن خیریه دنبال میشه حتما.


پی نوشت:خوب یهو دیدین همین فردا پس فردا برگشتم دیگه,پس خداحافظی ممنوع...

+نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت11:36 بعد از ظهرتوسط Asieh |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

سلام به به چه هوای خوبی!چه شب دل انگیزی!!

چقد همه چی قشنگه و...!!!

هیچی خواستم بگم منم ازین حرفای قشنگ بلدماااااا

خوب بعضی اوقات حس اینکه آدم سعی کنه چیزای قشنگ

و ببینه نیس دیگه

خوو من جزو انسانهای بسیااااااااااااار بسیااااااااااااااااااااار...

بسیاااااااااااااااااااااااار خفن و نشکنم

ولی خوو دیگه همه چی دس به دست هم داده

بلاخره آدم هر چقدم محکم باشه یه وقتایی کم میاره دیگه

البته آسی مسئوله بیخود کرد کم آورد!!!

نمیدونم چرا بضیا فکر میکنن هر کی میگه و میخنده تو زندگیش

هیچ غمی نداره

از قدیم گفتن اونی که گریه میکنه یه غم داره اونی که

میخنده هزارتا نمیدونم شاید بیچاره میبینه نمیتونه واسه همه ی

غماش گریه کنه,میخنده!!!

میگن ینی تو واقعا تا به حال تو زندگیت غم داشتی؟؟؟چرا میپرسن؟

چون میخندی و آپات نسبتا شاده

یکی خصوصی گذاشت گفت چرا ریا میکنی؟تو آپت نوشتی نماز؟

خوب من داشتم کارایی که این روزا از صب تا شبمو پر کردن

مینوشتم...لابد باید نمازو حذف میکردم که ریا نشه!!

یا یکی دیگه گفت خجالت نکشیدی علنی گفتی نماز میخونی؟!!!

نه عزیز خجالت نمیکشم افتخارم میکنم...

خداییش آخه من چی نوشتم تو چیو دیدی و گیر دادی؟چی بگم آخه؟

به هر حال مهربونایی که دلداری دادیم مرسی واقعا

به خاطر خیلی چیزا هنوزم سرپام...مهمترینشون مامان..بابا...

و البته دوستای گلی مث شما...

وای ریحانه!!!حالا این دخی هیچوقت نمیومد به وبم سر بزنه هاااااا

ولی از شانس پست قبلیو خوند

کلی اس ام اسی بدو بیرا بارم کرد که بهش هیچ کدوم از اینارو

نگفتم بعدم تهدید که میزنگم...حالیت  میکنم حرفای

رکیکی ام زد که نییشه بگم!!!

بچم روزه تولدش اول این کادو رو ازم گرفت

آسی قول نمیده ولی سعی میکنه آپای جیز نذاره


پی نوشت۱:هستی جووووووووون

پی نوشت۲:حمییییییییییییییییییییید جووون

پی نوشت۳:نارسیسااااااااای خوشمل

پی نوشت۴:با بالاییاما:به خدا نمیتونم بیام

پی نوشت۵:هیچی دیگه

+نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت3:27 قبل از ظهرتوسط Asieh | |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

سلااااام اومدم بگم پست پایینی و نوشتم که آسی آدم شه

سالمم...زندم....سوء تغذیه هم نگرفتمخدارو شکر...

دیگه اینکه دوس ندارم کسی با خوندن پستام ناراحت شهببخشید...

بابا به خدا مسئله خانوادگیهبعضیاتون گیر میدینا

خوب فعلا همینا....دوستون دارم

دمت گرم میدونی چراحواسم به اون بارونم هستا(با خدا بودم)

کی گفته من ناامیدم؟؟؟؟؟خودتی...دپرسم نیستم

خوب همیشه وقتی دلم میگرفت آسمونو نیگا میکردم نیس خیلی

بزرگه...شبا زل میزدم بهش به قولی با آسمون درد دل میکردم

دیگه آسمونی نیس اتاقم مث قفس شده پشت خونه ساختمون سازیه

 مامان شیشه مات کن زده دیگه وقتی بارون میادم فقط میتونم

صداشو بشنوم...

چیکار کنم؟تو این هیری بیری برم بگم من میخوام آسمون تماشا کنم؟

خوو میزنن تو سرم دیگه


پی نوشت۱:زود خوب میشم ینی باید خوب شم

یه بار گفتم که آسی سرو صدای خونسخونه ساکت شده

شارژم تموم شده دارم سعی میکنم

پی نوشت۲:مرسی از کامنتای قشنگتون چه خصوصی چه عمومی

قربون مهربونیاتون...کی بشه جبران کنم

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت1:2 قبل از ظهرتوسط Asieh |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

خواستم بگم اون ناراحتیم در مقابل این همه مشکل و دردسری که

دارم اصلا دیده نمیشه فقط انتظار نداشتم و شوکه شده بودم همین

مرسی از لطف همتوندوستون دارم

آسی چن وقته داغونه بیچارهخیلی...

گفتنی نیس...آسی به خاطر مامان و باباش میخنده....

ینی میخندیدچن ماهه دیگه کم آورده

آسی طفلی نسبت به سنش زیادیم طاقت آورد اینو همه میدونن

ولی خوو دیگه خسته شدهبسشه دیگه...

داداشیییییییییییییییی خوش به حالت که اینجا نیستی

آسی هر روز شاهده آب شدن مامان باباس...آسی خستس...

آسی میخواد بره ولی دلش نمیادآسی بریده و....

دیگه نمیخنده...دیگه حتی با کسی حرفم نمیزنه..

آسی دیگه درس نمیخونه...سر کارم نمیره..

دیالوگ آسی صبح تا شب :

ساعت ۱بعد از ظهر که از خواب بیدار شده:

آسی:سلام

مامان:....(دیگه با آسی نمیحرفه)

الی(عروسمون الناز):سلام...

آسی میره آشپزخونه بطریه آب و بر میداره یه میوه....داره

بر میگرده اتاقش

مامان:در گوش الی یه چی میگه و

الی:ناهار نمیخوری؟

آسی:گشنم نیس

مامان زیر لب:آره دیگه آدم نیس لابد که گشنش نمیشه(فداش شم

نگرانه خوو)

آسی وضو گرفت رفت تو اتاقش...بعد نماز..ساعت داره

میگذره آسی نشسته داره میفکره..آهنگ...

چن دقیقه یه بار صدای مامان میاد که داره با الی میحرفه آسی

گوش نمیده حوصله نداره

صدای در...مامان رفت خرید...میشینه پشت کامی ولی زود پا

میشه حسش نیس

گوشی داره نور بالا میزنه!!!یکی میس...ریجکت....میس

اس ام اس...ریحانس:هوووو یه مین dc شوو الان بابام میاد

وا من که کانکت نیستمالیه نیم ساعته داره پچ پچ میکنه

جواب ریحانه و نمیده تل که آزاد میشه میزنگه بهش....

سرحال میشه با ریحانه کلی چرت میگه و میخنده قط که شد

دوباره تو خودش میره...

هوا تاریکه آسی چراغو روشن نمیکنه دوس داره.. فکر میکنه...

ساعت ۶:۳۰ تلفن میگه باباس...بابا عادت داره آسی ورداره

ولی آسی نمیره...الی ور میداره

بابا:نون میخوایم؟

حاج بابایه دوس داشتنینیم ساعت بعد خونس

زنگ کش داااااااااااار ینی بابا

آسی مث بچگیاش همیشه میرفت بابارو ببوسه

ولی دیگه همینم....بابا میاد در میزنه آسی:بله...سلام و در

و باز میکنه اخماشم همینطور

میبوستش آخه دلش نمیاد بابایه مهربونش با اون همه چین و

چروک رو صورت و اونهمه غصه ناراحت بشه....

بعد جوراب میاد سراغش...

بابا:چیه؟پاشو بریم بیرون فیلم داره شرو میشه(فداش شم)

نمیدونه اینجا چه خبره

آسی میره سفره رو پهن میکنه آسی کوفت بخوره گشنش نیس

بابا ۷-۸ تا قرص ردیف کرده واسه بعد شام...

آسی فقط یه کم زیر چشمی مامان و نگا میکنه و بعد میره اتاقش

نماز...تلفن...

مهدیه(یا یکی دیگه):سلام آسیه وااااااای من دیگه دارم از

غصه میمیرم...دیگه نمیتونم و...

آسی:چی شده

مهدیه:مامانم گیر میده همش!

آسی:بیخیل بابا و....کلی دلداری و حرفای قشنگ و نصیحت!!!

بعدم یکم شوخی که بخنده...حالا شارژ شده و با آسی

خداحافظی میکنه..

خوب ۱۰ شد نت

یاهوو و بلاگفا...کامنتای قشنگ

Off های قشنگ هر کی On میشه میگه چه خبر؟ما رو قابل نمیدونی؟

با ما درد دل نمیکنی؟؟؟اون وقت آسی چی بگه؟از کجاش بگه؟

آسی زیاد بلد نیس درد دل کنه چون عادت کرده سنگ صبور باشه

اینجا هیچی ننوشتم چون بعضی چیزا گفتنی نیس

نه به عاشقیم ربطی نداره

فقط میگم واسه اولین بار تو زندگیم یکیو دوس ندارم و نفرینش میکنم:

خدا باعث و بانیشو لعنت کنه که زندگیمون ویرون کرد

آسی چن ماهه که دیگه نمیتونه چشای قرمز مامان و ببینه و

بخنده....ولی مامان خوب بلده هنوزم الکی بخنده

یا صورت پر از درد بابا رو ببینه که با این وضعیت قلبش هنوز

این همه استرس و غم داره

یا سجادو.................داداشه بزرگ خوش بختشو..آسی یه

ماهه با سجاد نحرفیده

یا حتی النازو که همیشه خوشه و تو رویا به سر میبره...

آسی ۱ـ۲ از نت میره ۶ولی  میخوابه...چون نمیخواد روزا طولانی

باشن بسه دیگه خیلی طولانی شد شرمنده


پی نوشت۱:نپرسین اون یه نفر کی بود

پی نوشت۲:من فقط خلاصه از روزام نوشتم و هیچی نگفتم

پی نوشت۳:میدونم همه مشکل دارن

پی نوشت۴:میدونم اشتبا میکنم این روش زندگی غلطه

پی نوشت۵:لازم نیس اضافه کنم چاشنیه فکرا آبغورس!!!

پی نوشت۶:دو روزه هیچ جا نرفتم خیلی شرمنده میام دلم تنگیده واسه همتون...

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/13ساعت3:30 قبل از ظهرتوسط Asieh | |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

شاید بهتر باشه که اینارو ننویسم ولی بد جوری رو دلم تلمبار شده

میدونین یه اخلاقه بدم اینکه زیادی به دوروبریام اهمیت میدم

به قول دوستم میخوام خودمو بکشم که بقیه

یه مشکل کوچیکم نداشته باشن...

البته نمیگم این بده ولی هر چیزی حدی داره..

دیروز برای اولین بار یکی به خودش اجازه داد بهم بدترین توهینو

کنه...به قول معروف خودم کردم که لعنت بر خودم باد...

فقط هی گوشیمو نگاه میکنم و هی به خودم لعنت میکنم

اس ام اسی که لایقشم چون خریت کردم,پس حقمه

تا دیروز مزه توهین ونچشیده بودم...

چون همیشه واسه ارتباطم حد و مرز تعیین کردم

چون هیچوقت به کسی توهین نکردم که بشنوم...ولی دیروز حقم بود

از دیروز اشکم خشک نمیشه,حرفش خیلی سنگینه

البته شاید گفتنش واسه اون عادی بود...

حالا تا بگم پسر همه ذهناااااااااااااا....توهم....

نه بابا شکست عشقی نخوردم این پسر یه دوست بود

با اینکه هیچ سنخیتی با هم نداشتیم...پسر خوبی بود

دوسش داشتم البته هنوزم دارم چون دیروز مقصر من بودم

دوسش دارم به عنوان یه دوست نه چیز دیگه و نه داداش

خوب یه روز گفت کاری به کارم نداشته باش منم چون احساس

کردم مشکل داره,حرفشو گوش نکردم و هی مییییییییییییس...

هنوزم معتقدم مشکل داشته ولی به من چه؟آخه دختره ابله چرا همش

فکر میکنی تو باید مشکل همه رو حل کنی؟آخه به تو چه که طرف

سرخورده شده یا هیشکی الان پیشش نیس؟به جهنم تو چیکار داری؟

اونم نامردی نکردو به بهترین شکل بهم فهموند که بیخیال شم..

چقدر قشنگ خطابم کرد....کاشکی میشد بنویسم.....


پی نوشت:خوب به من چه که نفهمیدین چی به چی بود؟

به من چه که الان دارین میگین آخییییییی نینی کوچولو؟

مهم نیس که بضیا مسخرم میکنن,راحت باشین مهم این بود که من بگم

شاید از لابه لای حرفام یکی یه چیزی فهمید و بعدا یه جایی به دردش خورد

+نوشته شده در جمعه 1387/09/08ساعت3:25 قبل از ظهرتوسط Asieh | |